همه جای دنیا مثل همه - یک خاطره - قسمت اول
اسوه جان با اجازه ات، بعد از دیدن متن مهسا که خوشبختی و خوشحالی مسری است، و البته کمک به کشف راز(!) سعیده می خوام برای اینکه حال و هوای همگیمون یه کم عوض شه یه خاطره تعریف کنم. آزاده (عطیه) جان اینهم دال بر اینکه فقط توی هستی نمی نویسم. راستی عید همگی مبارک!
جمعه June, 13, 2008 :
بعد از حدود 3.5 هفته کار و اقامت به یاد موندنی توی Clemson، گیج خواب بعد از مراسم خداحافظی شب قبل با بچه های صمیمی اونجا، ساعت حدود 7 صبح راهی ترمینال شدم که به خیال خودم یه سفر آروم تفریحی برم چارلستون. (این دفعه واقعا دنبال دردسر نبودم!) در طول راه از راننده که از بس بازدید کننده های Clemson رو اینور اونور برده بود، اطلاعات تکنیکال و آدمهای صنعتی و جاهایی که می شناخت فکر کنم حالا دیگه از رئیس دانشگاه بیشتر بود کلی صحبت کردیم. کلی راجع به نتایج من پرسید، از استاد و گروهی که اونجا باهاشون کار میکردم علاقه مند تر بود. تاریخچه تمام مراتع و کارخانجات و... آنجا و می دونست. ازتاریخ انقلاب ایران و وضعیت کارخانجات جنوب ما قبل از انقلاب مو به مو خبر داشت. خلاصه آدم جالبی بود، توی ساخت کلیپهای تبلیغاتی دستی داشت، قطعات کامپیوتر رو اسمبل می کرد، می فروخت، (اینو به عینه دیدم)، و ... . و جالب اینکه آدرس یه مخترعی رو که دستگاه هاله بین اختراع کرده بود بهم داد ... یاد ایران خودمون افتادم که 1001 کار رو با هم هندل می کردیم و آخ هم نمی گفتیم. فرق جامعه سرمایه داری و سوسیالیستی دیگه: اینجا آدما یه جوری انگیزه حرکت رو از دست میدند و زیادی پاستوریزه می شند: قر زدن ممنوع! خلاصه پدیده ای بود برای خودش، با حدود 60-50 سال سن جریان زندگی رو توش کاملا میدیدی. کلی هم رویpronunciation من کار کرد. کلی هم بوش و احمدی نژاد رو زیر سوال برد و ... بعد هم اصرار که ما و شما (منظورش ملتها) با هم مشکلی نداریم و این مشکل دولتهاست و ... من هم قبول کردم
هیچی خلاصه ساعت حدود 8 رسیدیم Greenville . واما Greenville: مرکز ایالت South Carolina است. شهر خیلی بزرگی نیست اما صنعتیه و به خاطر موقعیتهای کاری زیادی که داره پر جمعیت. تعداد زیادی از مردم North Carolina رو هم به خاطر مشکل بیکاری اون منطقه جذب کرده. اشل کوچیک تهران خودمون. وارد ترمینال که شدم جا خوردم. یه اتاق کوچیک شاید 20 متری تمام ترمینال این شهر بود.
دو ردیف نیمکت، که نیمه پر بودند از سیاه پوستان اون منطقه، با یک receptionist منضبط و مقرراتی. راننده چمدانم رو آورد تو و تحویل داد، کلی برام آرزوهای مثبت کرد ، خداحافظی کرد و رفت. چمدان رو تحویل دادم، کوله حاوی مدارک و پاس و... و کیف laptop رو برداشتم ویه جا پیدا کردم و رفتم نشستم. داشتم فکر میکردم چقدر این شهر سیاه (منظورم رنگین پوسته) داره، نمی دونم این محله اینطوره یا بیشتر جمعیت سیاه پوستند، کاش از راننده بیشتر راجع بهش پرسیده بودم و ...
توی این فکرا بودم، laptop روی نیمکت کنار خودم، کوله روی پام ... یه لحظه سر برگردوندم که طرف دیگه اون ترمینال درندر دشت رو ببیم که ...
چشمتون روز بد نبینه سر برگردوندن همان و دزدیده شدن laptopهمان... دیدم یکی به دو از در پشتی ترمینال رفت بیرون. ااا، نگا کردم ای داد بیداد laptopرو برد، اصلا نفهمیدم چی شد. فقط شروع کردم فریاد زدن که کمک کنید laptop ام رو برد، این جمعیت همینطور مات و مبهوت نگا می کنند. خلاصه دویدم دنبالش توی خیابونهای Greenville ودر همون حالم فریاد که کمک کنید laptop ام رو برد. مردم هم برو بردارند نگا می کنند. خلاصه حدود یک ربع 20 دقیقه ای دویدم و هر چی چراغ قرمز بود رد کردم و ... از ارزش مالی laptop بگذریم تمام نتایج این مدت کارم روش بود. کپی کامل رو هم نداشتم. خلاصه که اینا رو که یادم می اومد تندتر می دویدم. دزده هم خسته شد یه کم وایستاد اما تا من بتونم بهش برسم دوباره راه افتاد و خلاصه نگرفتمش. (حالا فکر کن بهش می رسیدم چی کار میکردم؟؟؟!!!) در این تلاطم و دو و فریاد یه دفعه یادم افتاد که ای خدا! کوله ام با همه مدارک و پاس و بلیط برگشت و ... مونده توی ترمینال. موندگار شدم دیگه! ...
خلاصه دیدم باید برگردم، هم مدارکم اونجاست هم دیگه نا نداشتم! یکی در همون حال اومد و پرسید چی شده. از بس که فریاد زده بودم دیگه صدام در نمی اومد اما یه جوری جریان رو براش گفتم و سریع زنگ زد به پلیس. یه سری تکون داد که یعنی رفت و خیلی دل خوش نکن. دیگه من هم دویدم به طرف ترمینال و هی خدا خدا که کوله و مدارک و ... سالم باشه. تو راه که داشتم برمی گشتم هم همه با دلسوزی نگا میکردند طوری که خودم هم دلم برا خودم سوخت. خلاصه رسیدم ترمینال و خدا رو شکر کوله سالم بود. اونقدر جوانمرد بودند که به بقیه اش رحم کنند. مردم اومدند و دورم رو گرفتند و احوالم رو پرسیدند و ... من هم تعریف کنان کوله رو سریع برداشتم و رفتم طرف receptionist. گفتم
- حالا چی کار باید بکنم؟
- چی رو؟
- laptop رو دیگه؟
- laptop چیه؟
دیگه عصبانی شدم همه توی ترمینال جمع شدن و دارند راجع بهش حرف می زنند اینهم که مشتری نداشت یه پیش خونم که بیشتر نبود پس ایشون کجا بودن؟؟؟!!! به خودم مسلط شدم و براش توضیح دادم، اونم شروع کرد کلی از ناامنی شهر گفتن و اینکه باید حواسم رو جم میکردم و ... بعد همانطور که داشت زنگ میزد به پلیس پرسید کجا زندگی می کنی؟ گفتم کانادا. آهان همون پس! کجا بودی قبل از Greenville ؟ Clemson. آهان همون پس! چشم غره ای بهش رفتم که دیگه ادامه نداد وگرنه تا فردا می خواست همانطور بگه. خلاصه شماره پلیس رو گرفت و من هم صحبت کردم و مشخصات دزده رو دادم و ...
کلی خسته برگشتم به طرف نیمکت، هر کسی می اومد جلو یه جوری می خواست آرومم کنه و دلداری بده و مهربونی کنه. حسابی ناراحت بودم و هی به خودم می گفتم با اتوبوس چارلستون رفتنت چی بود آخه. بعد هی نیمه مثبتم می گفت خب دیگه شد دیگه، رفت، اگه قرار باشه بهت برگرده بر میگرده. در این فکر و خیالات گفتم برم حداقل اتوبوس رو چک کنم. خدا رو شکر تاخیر داشت و قرار بود یه ساعت دیگه حرکت کنه (که این هم بعدا ماجرا ساز شد). برگشتم به طرف نیمکت و چشمای دلسوز مردم هم همینطور دنبالم که یه دفعه در ترمینال باز شد و یه زن و شوهر مسن سیاه اومدند تو. مرده کیف به دست اومد طرفم و گفت این مال توه. کیف laptop بود. شوکه شده بودم. فکر کردم خوابم. هیچی نمی تونستم بگم. با تردید کیف رو گرفتم و یه نگاه پر از تعجب به مرده انداختم. ترمینال ساکت ساکت بود. همه شوکه داشتند نگا می کردند. یک دقیقه ای گذشت و صدا از هیچ کس در نیومد. خانمه که دیگه از سکوت خسته شده بود شروع کرد به تعریف و من ناباورانه و با یه دنیا قدردانی تو قلبم خیره به هردوشون. تعریف کرد درحال رانندگی منو که داشتم دنبال دزده می دویدم و کمک می خواستم دیدند و دنبالش کردند، خانمه که پشت رل بود پیچیده بود جلوش و آقائه پیاده شده بود و ازش کیف رو گرفته بود. چه جوریش رو تعریف نکرد اما نهایتا دزده رو ول کرده بود که بره. به هر نحوی که بود سعی کردم بگم چقدر ازشون ممنونم. هر چند می دونم کلمه ها خیلی وقتا احساس آدم رو نشون نمیدند. از من خوشحال تر بودند. عمیق بغلم کردند و هیچی نگفتند. ترمینال حال و هوای عجیبی داشت. همه می گفتند معجزه بود وگرنه توی این شهر چیزی دزدیده بشه وپیدا شه؟! و من ممنون از خودش و معجزه اش.
خلاصه پلیس تشریف آورد و کمک که نکرده بود هیچ، حالا کلی وقت اون بنده های خدا رو گرفت و گفت که باید برند اداره پلیس. همه جای دنیا مثل همه. فکر کنم کره های دیگه هم همینه. هر جا پای موجود دوپا برسه همینه . خب مقرراتی دارند دیگه. از من هم یه کم سوال پرسید و شماره خونه رو گرفت و کلی از خوبیهای شهرشون گفت و برام آرزوی سفر خوشی رو کرد. (بگذریم که بنده خدا کلی شرمنده بود طوری که فکر کردم من باید دلداریش بدم!)
برگشتم داخل ترمینال و قلبی حسابی خوشحال و اینکه اصلا اونچه رو که اتفاق افتاده بود باور نمی کردم. خنده ام گرفته بود. نشستم و همچنان لبخندهای مردم رو میدیدم. یه خانوم مسن سفید اومد و کنارم نشست و احوالم رو پرسید. گفت که خدا کمکم کرده و معجزه بوده. (مردم South مذهبی اند وکلا آمریکایی ها خیلی معتقدتراز کانادایی اند.) من هم تایید کردم. بهم گفت که مبلغ مسیحیته و یه نوشته بهم داد واز ملیت و مذهبم پرسید. گفتم ایرانی و مسلمونم، یه کم جا خورد و کشید عقب. ادامه دادم اما برای دینشون ارزش قائلم، یه نسخه از انجیل رو خوندم و با اون صدای گرفته درحالیکه هی سرفه میکردم گفتم دوست مسیحی زیاد دارم. بنده خدا یه کم انگیزه اش ضعیف شد اما ادامه داد. داشت راجع به فعالیتهاشون می گفت که مامان زنگ زدند. حالا با اون صدای گرفته نه می تونستم درست حرف بزنم نه می خواستم موضوع رو بگم که نگران بشند.
- سرما خوردی مامان جان؟
- نه چیزی نیست، صبح که بلند شدم چای نخوردم.
- خب برو یه چای بگیر بخور، حتما صبحانه هم اصلا نخوردی.
- (در حالیکه صدام رو صاف می کنم) یه چیزی خوردم . باشه الان میرم میگیرم.
- کجایی الان؟ چارلستون؟
- نه می رسم حالا. فعلا توی ترمینالم.
- دردسر میندازی خودته. چرا با اتوبوس؟
- واسه خودش لطفی داره!!! (وقطعا صرفه جوییه!) ...
بگذریم. مامان بنده خدا رو حساب اینکه توی سفرم وگوشی Prepaid US شارژم میکنه (و چای نخوردم!) زیاد ادامه ندادند. (هنری به خرج دادم Prepaidگرفتم!) اما می دونید دیگه مامانا همیشه انگار همه چیزو می دونند. ته دلش حس کردم راضی نشد اما خب ادامه هم ندادند. گفتم بعدا که رسیدم همه چیز رو براشون تعریف می کنم.
بقیه ماجراهای هیجانی این سفر دو روزه همچنان ادامه دارد. تازه اولش بود. از جمله اینکه زنگ زدم به سعیده و سمانه که طبق معمول نبودند. کجا بودند؟ خدا می دونه. این بار سومی بود که توی این مدت زنگ می زدم و هر سه بارش هم ... یک ماه گذاشتم رفتما سعیده! بقیه جریان رو بعدا میگم .
همگی شاد باشید!

