نوروز 89 سد کارون (آزاده)







نمیدانم ما ظرفیت شادیمان کم است یا ظرفیتممان برای غصه ها زیاد است.
با سختی سعی کردم عید را با شادی بگذرانم.
از دیدن و شنیدن شادی خانواده و فامیل غصه ها فراموش می شد. مهمانی هایی که حضور نداشتم ولی خبر شادی و بگو بخندها بهم میرسید. تا اینکه خودم هم در عروسی تونستم حضور داشته باشم و تمامی فامیل را در لحظه های شاد ببینم و بگم و بخندم.
ولی ناگهان چه شد؟
فردا شد و همگی داغدار شدیم.
چقدر ناتوانم و سردرگم. وقتی بی تابی های مادر داغداری که تک فرزند خود را بی شوهر و با هزار امید بزرگ کرد میبینم. همسری که که غم را تاب نمی آورد. پسرهای ۱۰ و ۳ ساله ای که نمیفهمند چه شده است. پدرم و مادرم ......
۱۳ بدری که با مراسم طی خواهد شد.
چه سالی خواهد بود امسال؟؟
ناگهان زندگی معنای دیگری می یابد وقتی نوزادی متولد می شود. زیباترین شاهکار خلقت که زیبایی اش در هیچ عکس و فیلمی نمی گنجد. میتوانم ساعت ها بنشینم و این نوزاد پاک نگاه کنم و از کوچکترین حرکت صورتش به وجد آید.
.
.
.
ناگهان نیز زندگی معنای خود را دست می دهد.
مرگ....
انگار هر زایشی با مرگی همراه است. برگی میمیرد تا شکوفه ای زنده شود.
و ما بیننده این چرخه خلقت، ناتوان از درک، و ملزم به پذیرش هستیم.
سالی سر شار از سلامتی و امید و ایمان به بهترین ها که پیش خواهد آمد سوای آرزوها و رویاها را برای همگی آرزومندم.