همه جای دنیا عین همه - یک خاطره - قسمت دوم

اواخر دسامبر و اوایل ژانویه مثل جریان اسفند و فروردین خودمونه. درسته که طبیعت تحول بزرگی نداره (به جز اینکه روز به روز سردتر میشه و خونه نشین تر یا lab نشین ترت میکنه ) اما به خاطر نو شدن سال از یه طرف حس دلتنگی و از طرف دیگه حس نو شدن و جاری شدن به آدم میده. این روزا دلم خیلی حال و هوای سفر داره. هر چند یکی دو روزی یه آب و هوایی عوض کردم اما دوست دارم یه مدت طولانی بکنم و برم. هر چند زندگی خودش سفره دیگه. کیف میکنم که باهاتون همسفرم.

بذارید دنباله جریان اون سفر رو تعریف کنم: 

هنوز توی ترمینال بودم. عجیب لازم داشتم که با کسی درد دل کنم و استرس جمع شده رو خارج کنم. با یکی از بچه های اونجا تماس گرفتم و کلی آروم شدم. یه آقای جوون هم در این اثنا اومد جلو و شروع کرد سر صحبت رو باز کرد. یه مقدار از اوضاع Greenville گفت و اینکه ناامنه و ... اما برای کار خیلی خوبه و اینکه مثلا او با AT&T (شرکت مخابراتی) کار می کنه و خلاصه اینکه می خواست یه plan   موبایل پیشنهاد بده، پشت سرهم و با کلی ذوق و شوق تعریف کرد و اصلا اجازه نداد چیزی بگم. بعد از حدود 10 دقیقه ای گفتم که من 2-3 روز دیگه دارم برمی گردم کانادا و احتیاج ندارم. نگاهی بهم انداخت و با لحن دمقی گفت با اون چمدانی که تحویل بار دادی گفتم می خواهی طولانی بمونی و حتما موبایل احتیاج داری. نگفتم همه جای دنیا عین همه؟  حالا بنده خدا فکر کرده بود کلا برای 2-3  روز سفر با خودم چمدان آوردم. بهش گفتم که prepaid    گرفتم و کارم رو هم راه انداخته. کلی هم راهنمایی کرد که بار دیگه چی بگیرم. یه تازه وارد اومد و اونهم رفت که مشتری جدیدی پیدا کنه.

خلاصه کلام، اتوبوس با حدود 2 ساعت تاخیر رسید و من هم خوشحال که اگر سر وقت اومده بود به خاطر laptop نمی توانستم باهاش برم. غافل از اینکه ...

توی مسیر یه کم به خاطره جالب (که می تونست اصلا هم جالب نباشه !) چند ساعت پیش فکر کردم، و بعد هم کلی با اون خانوم مسن مبلغ صحبت کردیم. از خودش گفت، از من پرسید. براش تعجب آور بود. فکر میکرد به خصوص دخترهای ایرانی اجازه درس خوندن و سفر کردن و ... ندارند و این حرفا. بهش گفتم که نه بابا این خبرهام نیست و من تا فوقم رو ایران بودم و دکترا هم توی ایران میشه خوند و .. البته قطعا یه سری مشکلات داریم اما رسانه های این طرف هم دیگه شورش رو درمیارند و از آب گل آلود ماهی که چه عرض کنم، کوسه میگیرند ... بگذریم دوباره وارد مقوله مشکلات نشیم.      

مسیر Greenville تا  Charleston یه سره نبود، یه توقف توی Colombia   داشت. اونموقع که بلیط رزرو میکردم گفتم خب حتما به توقف کوتاه داره و یکسری مسافر توی Colombia سوار می کنه و راهی میشه. نباید سخت باشه. اما واقعیت این بود که اتوبوس اونجا توقف میکرد و ما باید سوار یه اتوبوس دیگه میشدیم. توی هوای داغ اونجا پیاده شدیم و رفتیم اتوبوس رو عوض کنیم که فهمیدیم ای دل غافل! اتوبوس Colombia به Charleston چند دقیقه قبل رفته و بعدی 6 ساعت دیگه می آد. حالا با یه چمدان، کوله و البته laptop نجات یافته بخواهی 6 ساعت توی ترمینال Colombia که به مراتب بزرگتر و ناامنتر بود بمونی. با اون خانوم مسن و یه خانوم جوون سیاه ویه خانوم جوون سفید رفتیم توی ترمینال. همه خسته و در حال شکایت که این اوضاع سابقه نداشته و این چه وضعیه و ... من رو هم که وضعیتم رو از صبح دیده بودند و مهمون نوازی هموطنشون حسابی شرمندشون کرده بود مرتب اظهار تاسف میکردند و عذر می خواستند. خودم هم از این وضع هم خندم گرفته بود هم دلم می سوخت که این حس رو دارند. سعی کردم موضوع رو عوض کنم و یه کم راجع به محل زندگیشون بپرسم. خانوم جوون سفید پوست اهل North Carolina    بود. کلی از جغرافیای کوهستانی و صخره ای اونجا گفت. چقدر آرزو کردم یه سر برم اونجا، حتی با اتوبوس! بعد بهش تلفن شد و فاصله گرفت که بره و صحبت کنه. خانوم جوون سیاه اهل آریزونا بود. خیلی صحبت نکرد بیشتر این طرف اون طرف می رفت که راهی برای زودتر رفتن پیدا کنه. خانوم جوون سفید برگشت و گفت که مادرش بوده و گفته که حسابی مواظب خودت باش که امروز جمعه 13 ام است! بله، خلاصه راز حوادث آنروز از نظر اونا کشف شد. اگر 13 ام ماهی با روز جمعه مقارن بشه از نظر مردم آمریکای شمالی بدبیاری میاری.  یادم اومد که یه روز یکی از همکارای کانادایی ام توی lab  وسط کار فریاد کشید که ای وای امروز جمعه 13 ام من رفتم خونه و بعد اعتقاد مردم رو توضیح داد. هر چند قضیه laptop خدا رو شکر ختم به خیر شد اما بهم گفتن که بدشانسی آوردم و تو این همه روز همچین روزی سفر کردم!!! خلاصه در همین گیر ودار اون خانوم مسن تماس گرفت که دوستش بیاد دنبالش و اون خانوم جوون سفید هم میرفت پیش یکی از دوستاش. من هم باید چند ساعتی چهار چشمی اونجا وسایلم رو نگه می داشتم. در همین گیر و دار اون خانوم مسن سفید با یه آقای سیاه اومد و گفت که آقائه داره دنبال چند نفر میگرده که با هم شریکی تاکسی بگیرند و برند Charleston. از من  پرسید میرم یا نه. من هم که دیگه خسته شده بودم و دوست نداشتم توی ترمینال بمونم و از طرف دیگه نمی خواستم مدت اقامت کوتاهم رو توی Charleston کوتاهتر کنم قبول کردم. شدیم چهار تا سرنشین و راننده. همه سیاه به جز بنده.  اون خانوم سیاه جوون، یه آقای جوون و یه آقای مسن و راننده و همه سنگین وزن طوری که تا اونجا مچاله نشستم اما از ترمینال بهتر بود. یه خصلت جالبی (!!!) که دارند اینه که خیلی بلند بلند حرف می زنند. اول فکر کردم دعوا می کنند اما بعد دیدم تن طبیعی صداشونه. خستگی شب قبل و سفر تا اون موقع حسابی خواب آلوده ام کرده بود، اما مگه میشد خوابید در حالیکه داشتند سیاست و مذهب و ... رو داد می زدند!!! خلاصه از شدت خستگی نفهمیدم چی شد، خوابم برد. وقتی چشم باز کردم که راننده توی یه پمپ بنزین نگه داشته بود. از ترس وسایلم توی ترمینال چیزی نگرفته بودم بخورم. پیاده شدم و رفتم از یه سوپر یه کم خرید کردم. بقیه هم اومدند و اون آقای جوون سیاه نزدیک 50 دلار بلیط بخت آزمایی گرفت و بقیه رو هم تشویش میکرد که بگیرید میلیونر بشید. خلاصه خریدهامون رو کردیم و سوار شدیم و راه افتادیم. آقای مسن براش جالب بود که من چند وقت بوده نخوابیده بودم که اونقدر راحت (با وجود سر و صدای اونها، خودش هم خندید)  خوابم برده. جریان صبح رو تعریف کردم و کلی متاثر شد و بعد گفت که همیشه هم اینطور نیست فکر نکنی به این بدیه.  صحبت ادامه پیدا کرد و معلوم شد اون آقای مسن اومده دختر و نوه هاش رو ببینه. اون آقای جوون دنبال یه کار اداری بود و اما اون خانوم واقعا مهربون جوون .... اومده بود عروسی زن براد سابقش! تا این رو شنیدیم همگی تعجب کردیم. آقای مسن که آدم خوش اخلاقی بود شروع کرد به قاه قاه خندیدن. آقای جوون که از همه چیز خیلی سخت و تلخ شکایت میکرد شروع کرد باهاش جر و بحث کردن و دوباره داد زدن. خانومه هم با داد جواب می داد و گفت که دوستشه و اشکال از برادرش بوده و خلاصه کلی از سجایای اخلاقی برادرش گفت و به صفات زیبایی مزینش کرد. بازخدا خیرش بده منصف بود. خلاصه من رو هم برای عروسی دعوت کرد. شماره موبایلش رو داد و مال من رو گرفت که اگه خواستم شب قرار بذاریم بریم بیرون و فردای آنروز هم برم عروسی زن برادرش!       

بگذریم رسیدیم نزدیکهای Charleston که اون آقای مسن تماس گرفت با دخترش قرار گذاشت سرراه بیاد دنبالش. از همگی با خوش اخلاقی مردم جنوب خداحافظی کرد و رفت. راننده رفت دم در اداره ای که اون آقای جوون کار داشت. چون جمعه (!) بود زودتر تعطیل کرده بودند و رفته بودند. نگفتم همه جای دنیا مثل همه؟ بنده خدا با کلی عجله با تاکسی اومد که به کارش برسه که نشد. خلاصه تصمیم گرفت بمونه تا دوشنبه. نوبت من بود. آدرس هتلی رو که اینترنتی رزرو کرده بودم دادم و اسمش رو گفتم. هنوز حرفم تموم نشده بود که آه از نهاد خانومه بلند شد. چی شده؟ اون خانوم Charleston رو خوب می شناخت و گفت که فکر میکنه جای امنی نیست. محل قاچاقچی ها و معتادها و ... ای خدا! روز از نو روزی از نو! خلاصه قرار شد باهام بیاد ببینه همانجاست یا نه که دیدیم بله خودشه. برای سه شب اونجا رو رزرو کرده بودم و صاحب هتل حاضر نمی شد کنسلش کنه. به این بهانه که ساعت از 5 بعد از ظهر گذشته. خلاصه اون خانوم و آقا کلی باهاش دعوا کردند بازم زیر بار نرفت. گفت که باید از طریق همون شرکتی که رزرو کردم کنسلش کنم ارتباطی به اون نداره.  

-         شماره تلفنش رو بده بهشون زنگ بزنم.

-         ندارم.

-         پس چطور میشه کنسلش کرد؟

-         همونطور که رزرو کردی.

-         بذار با کامپیوترت چک کنم، کنسلش کنم.

-         کامپیوترم شخصیه.

عصبانی بودم. اون آقا و خانوم چند تا بد و بیراه بهش گفتند. اما فایده نداشت. دیدم به هر صورت یه شبش رفته اما برای کنسل کردن دو شب دیگه باید فکری کرد. رفتم  laptop رو از توی ماشین آوردم و گفتم خیلی خب. من امروز رو نگه میدارم. اینترنت روی سرویس اتاقمه. کد ورود بده. هاج و واج نگاه کرد. اون دو تا که دیدند طرف مجبور شده کد بده کلی کیف کردند و بهش پوز خند زدند اما فایده نداشت وصل نمی شد. کلی تقلا کردم وصل نمی شد. اینترنت دیگه هر وقت کار واجب داری بازی در میاره.  خلاصه خودش دلش سوخت شماره شرکته رو آورد و بهم داد. من هم زنگ زدم و دو روز دیگه رد کنسل کردم و راه افتادیم برای یافتن  یه هتل امن. خواهر و خواهر زاده های اون خانوم جوون اومده بودند دنبالش. بهم گفت که کمکم می کنند که یه جایی پیدا کنم. با راننده تسویه حساب و خداحفظی کردیم و راه افتادیم دنبال هتل. بعد از کلی گشتن یه جای خوب و امن پیدا کردیم و تصمیم گرفتم که بمونم نه اونها رو دیگه اذیت کنم هم خودم برم و یه کم بگردم. ازشون کلی تشکر و خداحفظی کردم. عروسی نرفتم با اینکه خیلی دوست داشتم آداب و رسومشون رو ببینم اما جاهای دیدینی Charleston از دست می رفت. زنگ زدم خداحفظی کردم اما دیگه ندیدمشون ، واقعا در حقم لطف کردند. فراموششون نمی کنم.

سفر خوبی بود خوش گذشت جاتون خالی! حس زندگی به آدم میداد. زنده و پذیرا بودن آدمها زیباترین خصوصیتش بود.

 

دوستان سفر كرده

هميشه اين موقع ها تعدادي از دوستان مي روند و ما مي مانيم و خاطره هاي باقيمانده از اين دوره ها.

خوب، سارا و بهنام رفتند به اميد آينده اي بهتر در آن سوها.

آرزو و كامران هم رفتند باز به اميد بهترين ها.

من، خودم هيچ وقت در گير خاطره نيستم. و معتقدم كه در لحظه بايد خاطره آفريد. ولي چه ميشود كرد وقتي كه تعداد كثيري از دوستان نيستند كه دور هم جمع شد و لحظه اي با هم بود.


اي دريغ از دوستان كه رفتند.

ديگر پس از اين در دوستيهايم دقت خواهم كرد. (البته بعيد مي دونم.)

آرزوي نقش بر آّب (حميد مصدق)

در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

انديشه روز و شبم پيوسته اين است
‌من بر تو بستم دل ؟
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من، غم بيهودگيها مي زند موج

در تو، غروري از توان من فزونتر