نقطه صفر

 

ایجا نقطه صفر است و سرآغاز ساختن های دوباره برای پایه های زندگی در این دیار.

 عادت های جدید که می آیند و من را با خود وفق می دهند. مثلا مزه های قدیمی جایشان را به طعم های جدید میدهند. خوشمزه یا بدمزه را نمیدانم ولی به ناچار جایگزین می شوند.

صبر و تحمل هم که چاشنی این روزهاست چرا که هیچ دوست جدیدی جای قدیمی ها را نخواهد گرفت و و انتخاب ها بسیار محدودتر است. نا گفته نماند که اینجا هم وطن ها بسیار مهربان هستند.

خلاصه من از قبل بهتر و سبک تر هستم.

 

 

چرا اینجوری شد؟

 

واقعا ذوق و شوق داشتم!! آره حتما داشتم. واقعا دلم میخواست تجربه کنم ولی انگار خودمو نمیشناختم. خیلی وقتها از دور هم جمع شدن های دوستان و فامیل و مهمونی و پارک و سینما و ...خسته و کلافه میشدم و دلم میخواست تنها باشم ولی انگار واقعا قدرشو نمیدونستم و باید میبودن و من نمیفهمیدم.


دیشب اینجا نبودم توی یه اتاق تو خونه بزرگ و بی در و پیکر و شاید هم رویایی. تا صبح داشتم خواب میدیم. خواب خونمون و دوران کودکی.جمعه بود و بابام صدای "صبح جمعه با شما" را بلند کرده بود که ما از خواب پاشیم. بابام صدا زد "پا نمیشید بچه ها ظهر شد."

از خواب که پاشدم هیچ کس نبود.
 

اعتراف

 

نمیخوام عکس هایت را ببینم. کامنت ها و وبلاگت را میخونم ولی حرفی ندارم که برایت بنویسم. 

انگار که همدیگر را نمیشناسیم و نمیشناختیم.

آخر سخت است عکست باشد حرفت باشد صدایت باشد ولی خودت نباشی.

 میفهمی. هربار که عکسهایمان را مرور میکنم سوال های بیجوابی است که از ذهنم عبور میکند و گلویی که فشاری را تحمل میکند یا چشمی که پر از اشک میشود.

آیا ارزشش را دارد؟ آخر این سختی و دوری به چند؟