سلام دوستان همیشه عزیزم! قسمت کردن تجربه این سفر باشمایی که هر چقدر هم ازتون دور باشم برام تکرار ناپذیرید و زیباترینها هم جایگزینتون نمی شند زیبایی اش رو برام چندین برابر میکنه!
چارلستون شهر فوق العاده ایه، یه تلفیق زیبا و دوست داشتنی از سنت و مدرنیته. یه حس مافوق طبیعی به آدم میده. احساس میکردم دارم خواب میبینم یا توی یه عالم دیگه ام.
شهر، ساحلیه و تاریخی و منحصر به فرد بودنش هم در همینه. با وجودیکه سن خیلی زیادی نداره و میشه گفت جوونه (سیصد تا چهارصد سال) خیلی محکم و استوار تاریخش را حفظ کرده و با اینکه با سخاوت خودش را در دسترس آدمها گذاشته تا از زیباییها و منابعش استفاده کنند و با مهربانی هر چه تمام گذاشته که مظاهر مدرنیته رو برای راحتی خودشون درش ایجاد کنند، اما هویت خودش را حفظ کرده و تا آنجا که تونسته در برابر تغییر ویژگیهای خاصش مقاومت به خرج داده. آدمها هم فهمیدند که برای استفاده از ثروت و منابعش باید به خواسته اش احترام بذارند و بافتش را حفظ کنند. یه مورد جالب که لیدر به زیبایی هر چه تمام در موردش صحبت میکرد، ماجرای یک ساختمون قدیمی بود که به یکی از جنرالهای ارتش آمریکا تعلق داشت. نمای خارجی خونه دو رنگ شده بود و رنگ قسمتهای ترمیم شده با رنگ قسمتهای اصلی متفاوت بود. از آنجا که نتونسته بودند رنگ اصلی و قدیمی خونه را درست کنند و دولت اجازه نمیداد که کل رنگ تغییر کنه به همون شکل مونده بود.
این شهر حس غریبی به آدم میده، یه جوری آدم رو از زمین جدا میکنه. بر خلاف اکثر شهرهای ساحلی که آثار سنتی درشون خیلی کمرنگ شده، بافت تاریخی اش را با اقتدار نگه داشته، ضمن اینکه امکانات و تفریحات ساحلی عالی هم ارائه میکنه و جالب اینکه این دوگانگی هم هنر تاریخی مثل آیینه کاری و نقره کاری و هم هنر ساحلی مثل حصیر بافی و صنایع چوب ایجاد کرده.
مرکز شهر حال و هوای قرن هجده و نورده را به زیبایی هر چه تمام شبیه سازی می کنه؛ یه بافت تاریخی که مردم خودشون را با آن هماهنگ می کنند. جالبه ،حس می کنم با شرایط جغرافیایی و تاریخی اش آدمها را مجبور به طبعیت می کنه: کلاههای حصیری بزرگ کلاسیک، درشکه هایی که به سبک کلاسیک طراحی شده اند و بازارهای مکاره سنتی در کنار مراکز خرید مدرن و لوکس که آدم را بیشتر از اینکه به یاد بربادرفته بندازه به یاد پیمان و بازار مکاره اش و بالماسکه شخصیتهای رمانهای معروف می اندازه.
و اما چهره دوم این شهرزیبا ... ساحل... محبوب اقیانوس با ابهت و مقتدر و باسخاوت. امواج از دور خشن و سهمگین که سریع و آتشین پیش می آیند و وقتی به خاک پرهیبت و با ثبات و فروتن می رسند، شرم می کنند و تسلیم که می شند هیچ، از اینهمه وقار و سنگینی خاک عقب می نشینند. می شه گفت با بادی که تحریکشون کرده بود و پیش آورده بودشون مخالفت می کنند، سر خم می کنند و بی صدا برمی گردند عقب. و اما خاک... چقدر حال و هوای کوه رو در آدم زنده می کنه. مظهر صلابت و قدرت، استواری و ثبات، عمق و خضوع و مهمتر از همه حس و گرما و عشق؛ چقدر دوستش دارم. خیلی آروم و بیصدا خودش رو از آب جدا کرده، با اینکه با احساسات عمیقش دوستش داره و بعد از اینهمه سال هنوز پیشش مونده اما همچنان در مقابل خواسته آب که با سر و صدا و حملات مکررش در طی سالیان می خواد تصرفش کنه ایستاده و با یک لبخند خاموش فقط نظاره میکنه؛ چراکه به قلب زلال آب ایمان داره. واما درونش چه میگذره؟ عمقش رو به این راحتی بروز نمی ده، خیلی کنکاش می خواد. داشتم فکر می کردم که چقدر جای آتش خالیه. مگه می شه صحنه به این زیبایی، اوج هنر، از المان چهارم استفاده نکنه؟ اما بعد دیدم که نه تنها استفاده کرده بلکه ایجادش هم میکنه، اونهم به زیبایی هر چه تمام. باد زیر خاکستر فروخفته آب می دمه، آتشش رو شعله ور می کنه و قدرت پیشروی به طرف خاک رو بهش می ده. یه آتش دیگه هم خلق می کنه و به معنی واقعی کلمه خلق! با این منظره زیبا و ستودنی و تلفیق همه این عناصر آنچنان آتش درون رو شعله ور می کنه که آدم را برمی انگیزه با تمام وجود زیباییهاش رو حس و تحسین کنه: با عمق وجود! باز هم تلفیق عناصر؛ اوج هنر و زیبایی!
این هم چهره دوگانه شهر و البته دوگانگی به وفور درش یافت می شه. وقتی هوا گرم و به شدت آفتابیه، ابرهای سیاه و بزرگ با سرعت هر چه تمام در آسمون ظاهر می شند و در کمتر از چند دقیقه رعد و برق مثل شیپورچی ها که می خواند خبر مهمی اعلام کنند مژده آمدن باران رو می ده. بعد خودش رو کنار می کشه و باران سیل آسا شروع می شه. آدم اصلا تصورش رو هم نمی کنه که چند دقیقه پیش چنان آفتاب داغی رو تجربه کرده. و باران میاد و با سخاوت تمام درختهای سرسبز رو سیرآب می کنه. فکر می کنم سخاوت مردم جنوب هم ریشه در سخاوت طبیعت محل زندگیشون داره. گرمی و رفتار دوستانه شون را هم از طبیعت آموخته اند. و مگر میشه آدم دوستی و صمیمیت رو نیاموزه وقتی می بینه این مظاهر عظیم، اقیانوس و خشکی و باد و... همه و همه چقدر بی حریم بهم نزدیک و با هم دوست وچقدر راحت و بی ریا با هم شریک می شند؛ هرچند که اصلشون رو حفظ می کنند و خودشون باقی می مونند. هواش آدم رو یاد سواحل غرب خاورمیانه می اندازه، با همون دوگانگی رمزآلود خاورمیانه که کشف هر رمزش دری را در درون باز میکنه.
حس غریبی در من زنده کرد... حس شادی، حس کشف، حس شهود، حس جذب...
