تمام نگرانی ام از روزی است که تمام تلاشم، امیدم، آرزوم، صبرم

از من ابلهی ساده لوح و احمق بسازد.

فریاد

ای کاش تمام فریادهای درونم به یکباره مرا رها می کردند؟



،هجرتی‌ست

از سرزمینی که دوست نمی‌داشتم

به خاطرِ نامردمان‌اش.

خود ایا از چه هنگام اینچنین

آیینِ مردمی

از دست

بنهاده‌اید؟

پرِ پرواز ندارم

امّا

دلی دارم و حسرتِ دُرناها.

و به هنگامی که مرغانِ مهاجر

در دریاچه‌ی ماهتاب

پارو می‌کشند،

خوشا رها کردن

و رفتن

!خوابی دیگر

به مُردابی دیگر

!خوشا ماندابی دیگر

به مُردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

!خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی

،خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی

!آه، این پرنده

در این قفسِ تنگ

نمی‌خواند.
                                                                                 (شاملو)

1

اینقدر سرم شلوغه، بهتر بگم که فکرم شلوغه که اصلا این جا را فراموش کرده بودم. وبلاگ را باز کردم تا از لیست کناری سری به وبلاگ دوستان بزنم، بعد هم گفتم یه سری به بلاگ فا بزنم که اونجا کلی نظر دبدم و کلی خوشحال شدم.

 گاهی مثل بچه ها فکر میکنم کسی دوستم نداره ولی این روزهای دوری و تلاش مهمترین چیزی که به من آموخت اینه رشته محبت به من خیلی امید و انگیزه میده. هر وقت میرسم به جایی که میبینم امکان نداره جلوتر بتونم برم اینجا دیگه آخرش به دوستام و خانواده فکر میکنم. محبت تک تکتون به من انرژی ادامه دادن میده و این برام خیلی با ارزشه. 

بارها و بارها به خودم گفته بودم که فقط تو زندگی، کار و تحصیل به خودت تکیه کن نه کس دیگه. هفته پیش بازم یادم رفت و یه هفته دنبال آدمی میگشتم که کمکم کنه آخرشم پیدا نکردم و وقتی دیگه از همه جا و همه کس رانده شدم خودم کار خودم را را انداختم. هم خوشحالم که تونستم هم عصبانی که چرا اینقدر وقت هدر رفت.

مژده عزیزم بازم تسلیت میگم و از صمیم قلب برات آرامش و صبر می خوام. 

سعیده جان شروع زندگی مشترک را تبریک میگم و برات آرزوی خوشبختی میکنم.


گذشت و گذشت تا به اینجا رسیدیم.

دیگر حرفی برای گفتن نیست یا بهتر بگویم حرفی برای نوشتن نخواهم داشت. 

نمیدانم یا من دارم عوض میشوم یا بی حوصلی است و مشغولیتهای دیگر. 

 دوستان دیگر انتظار مطلبی نداشته باشند.



رنگ دوستی

در فیس بوک کامنتی ازت دیدم سریع آنلاین شدم که با هم چتی کنیم. نبودی!!

همون موقع ایمیلی گرفتم ازت. باز هم دنبالت گشتم چند خطی نوشتم باز هم نبودی.

انگار دوستی ها  در پس این فاصله ها کمرنگ میشوند انکار هم نمیشود کرد. چاره ای هم نیست. هر قدر هم که تلاش کنی بی فایده است.

خلایی میماند که با هیچ یافتنی پر نمیشود.

احساس

یک نفر ....

         یه جایی....

                  تمام رویاش لبخند توست.

احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه.

پس هر وقت احساس تنهایی کردی

این حقیقت را به یاد داشته باش که ....

                                  یه نفر.....

                                       یه جایی......

                                               در حال فکر کردن به توست.

ممنون از آزاده س. که این متن کارساز را برام فرستاد.

 

چرا اینجوری شد؟

 

واقعا ذوق و شوق داشتم!! آره حتما داشتم. واقعا دلم میخواست تجربه کنم ولی انگار خودمو نمیشناختم. خیلی وقتها از دور هم جمع شدن های دوستان و فامیل و مهمونی و پارک و سینما و ...خسته و کلافه میشدم و دلم میخواست تنها باشم ولی انگار واقعا قدرشو نمیدونستم و باید میبودن و من نمیفهمیدم.


دیشب اینجا نبودم توی یه اتاق تو خونه بزرگ و بی در و پیکر و شاید هم رویایی. تا صبح داشتم خواب میدیم. خواب خونمون و دوران کودکی.جمعه بود و بابام صدای "صبح جمعه با شما" را بلند کرده بود که ما از خواب پاشیم. بابام صدا زد "پا نمیشید بچه ها ظهر شد."

از خواب که پاشدم هیچ کس نبود.
 

اعتراف

 

نمیخوام عکس هایت را ببینم. کامنت ها و وبلاگت را میخونم ولی حرفی ندارم که برایت بنویسم. 

انگار که همدیگر را نمیشناسیم و نمیشناختیم.

آخر سخت است عکست باشد حرفت باشد صدایت باشد ولی خودت نباشی.

 میفهمی. هربار که عکسهایمان را مرور میکنم سوال های بیجوابی است که از ذهنم عبور میکند و گلویی که فشاری را تحمل میکند یا چشمی که پر از اشک میشود.

آیا ارزشش را دارد؟ آخر این سختی و دوری به چند؟

 

پاییز

 

 

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

سکوت سرشار از ناگفته هاست

مارگوت بیکل ... ترجمه شاملو


دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
.
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
.
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
.
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
.
از پای منشین
... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری

جهت عوض شدن حال و هوای وبلاگ

 

 

 

 

 

 

اینجا

 

اینجا انگار آدم فرو میریزد. تمام داشته هایت میشود حفره ای درونت.

می مانی همچون کودکی که تازه حتی زبانش دارد باز میشود و در کشف اطرافش سرگردان است.

 

 

 

 

خواب

 

خواب را از من گرفت.

نور مهتاب که در این نیمه شب بر من میتابد و پرده از من برمیدارد.

 دیوارهای درونم

از خودخواهی ها

 

از فروریختن استدلال و به جا ماندن یک حس تنها

خواب را به من بازگردانید.

توقع

-اینقدر از من توقع نداشته باشید. ........ دیگر نمی توانم. خسته ام.

در عین حال همتون را خیلی دوست دارم.......

 

- برای کارهایی که منتظر فرصت می گردید دیگر فرصت نیست فراموشش کنید.

- در زندگی با تناقض ها چه می کنید؟؟؟؟ 

میخواهم فریادی از عمق وجودم بزنم.

نمیدونم

 

نمیدونم!

چرا ما هیشه دوست داریم غر بزنیم، گله کنیم و ایراد بگیریم حتی اگه موضوع هم تا حدی کامل و بی نقص باشه.

چرا ما قسمت های مثبت قضیه را نمی بینیم. حتی اگه تاحدی ناشناخته باشه.

چرا یاد گرفتیم غم ها، ناراحتی ها، ناملایمت ها زندگی را در خود برای زمانی طولانی نگه داریم و حرص(؟) و افسوس بخوریم و از کنار شادی ها خیلی راحت رد شیم حتی نبینیمشون.

چرا آنچه داریم را قدرش نمیدونیم و از داشتنش خوشحال نیستیم. ولی وقتی از دست رفت یک عمر میتونیم براش ناراحت باشیم.

چرا نمیتونیم خودخواه نباشیم.

چه سالی

 

نمیدانم ما ظرفیت شادیمان کم است یا ظرفیتممان برای غصه ها زیاد است.

با سختی سعی کردم عید را با شادی بگذرانم.

 از دیدن و شنیدن شادی خانواده و فامیل غصه ها فراموش می شد. مهمانی هایی که حضور نداشتم ولی خبر شادی و بگو بخندها بهم میرسید. تا اینکه خودم هم در عروسی تونستم حضور داشته باشم و تمامی فامیل را در لحظه های شاد ببینم و بگم و بخندم.

ولی ناگهان چه شد؟

فردا شد و همگی داغدار شدیم.

 چقدر ناتوانم و سردرگم. وقتی بی تابی های مادر داغداری که تک فرزند خود را بی شوهر و با هزار امید بزرگ کرد میبینم. همسری که که غم را تاب نمی آورد. پسرهای ۱۰ و ۳ ساله ای که نمیفهمند چه شده است. پدرم و مادرم ......

 

۱۳ بدری که با مراسم طی خواهد شد.

چه سالی خواهد بود امسال؟؟

سال نو

 

ناگهان زندگی معنای دیگری می یابد وقتی نوزادی متولد می شود. زیباترین شاهکار خلقت که زیبایی اش در هیچ عکس و فیلمی نمی گنجد. میتوانم ساعت ها بنشینم و این نوزاد پاک نگاه کنم و از  کوچکترین حرکت صورتش به وجد آید.

.

.

.

ناگهان نیز زندگی معنای خود را دست می دهد.

مرگ....

انگار هر زایشی با مرگی همراه است. برگی میمیرد تا شکوفه ای زنده شود.

و ما بیننده این چرخه خلقت، ناتوان از درک، و ملزم به پذیرش هستیم.

 

سالی سر شار از سلامتی و امید و ایمان به بهترین ها که پیش خواهد آمد سوای آرزوها و رویاها را برای همگی آرزومندم.

 

روزانه

 

۱. شمارش برای تولدی دیگر شروع می شود. و من خیلی خوشحالم از شادی که این نوزاد به همراه می آورد.

۲. صبر برای ما و نیرو و توان و انرژی همه برای سرور برای بهبودی کامل.

 ۳. چند لحظه حرف زدن سر کلاس و در گیری با استاد و ماجراها شروع می شود. نمی فهمم منطق این آدم ها چیست؟

۴. در اینجا تلاش به سمت نتیجه نمی رود.

۵. نوروز نزدیک است. به هر خونه ای می روی بوی عید میاید. اما من هنوز آماده نیستم.