هميشه اين موقع ها تعدادي از دوستان مي روند و ما مي مانيم و خاطره هاي باقيمانده از اين دوره ها.

خوب، سارا و بهنام رفتند به اميد آينده اي بهتر در آن سوها.

آرزو و كامران هم رفتند باز به اميد بهترين ها.

من، خودم هيچ وقت در گير خاطره نيستم. و معتقدم كه در لحظه بايد خاطره آفريد. ولي چه ميشود كرد وقتي كه تعداد كثيري از دوستان نيستند كه دور هم جمع شد و لحظه اي با هم بود.


اي دريغ از دوستان كه رفتند.

ديگر پس از اين در دوستيهايم دقت خواهم كرد. (البته بعيد مي دونم.)

آرزوي نقش بر آّب (حميد مصدق)

در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

انديشه روز و شبم پيوسته اين است
‌من بر تو بستم دل ؟
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من، غم بيهودگيها مي زند موج

در تو، غروري از توان من فزونتر