نمیدانم ما ظرفیت شادیمان کم است یا ظرفیتممان برای غصه ها زیاد است.

با سختی سعی کردم عید را با شادی بگذرانم.

 از دیدن و شنیدن شادی خانواده و فامیل غصه ها فراموش می شد. مهمانی هایی که حضور نداشتم ولی خبر شادی و بگو بخندها بهم میرسید. تا اینکه خودم هم در عروسی تونستم حضور داشته باشم و تمامی فامیل را در لحظه های شاد ببینم و بگم و بخندم.

ولی ناگهان چه شد؟

فردا شد و همگی داغدار شدیم.

 چقدر ناتوانم و سردرگم. وقتی بی تابی های مادر داغداری که تک فرزند خود را بی شوهر و با هزار امید بزرگ کرد میبینم. همسری که که غم را تاب نمی آورد. پسرهای ۱۰ و ۳ ساله ای که نمیفهمند چه شده است. پدرم و مادرم ......

 

۱۳ بدری که با مراسم طی خواهد شد.

چه سالی خواهد بود امسال؟؟