کتابی از روح انگیز شریفیان که میترای عزیز روز تولدم گرفتم.

زن و شوهری مهاجر در قطار رهسپار سفری دراز هستند،  زن با گذر شهرها، روابط خویش را با شوهر و دختر، با خانواده و دوستانش را مرور می کند.

خواستم چند جمله از کتاب را اینجا بنویسم.

" ما میتوانیم بدون خیلی چیزها زندگی کنیم. بدون فلسفه، بدون نمایشنامه نویس،بدون نویسنده، بدون کفش، بدون روزنامه. شاید فقط کمی آب و مقداری غذا و کمی همدلی برای زندگی کردن نیاز داشته باشیم."  

" می دانی با مرور زمان آدم جراتش را از دست می دهد. آن کسی که روزی خدا را بنده نبود دیگر خودش را هم نمی شناسد. بدتر از همه اینکه طوری به این چشم پوشی آدم میکنی که خودت هم نمی فهمی چطور در دام افتاده ای. یک روز چشم باز میکنی و میبینی برای هر چیزی دیر شده است."

" مکثی میکند، نفش بلندی می کشد، می گوید: سالها می گذرد تا وضع سر و سامانی بیابد. آن هم سر و سامانی که با وضع ما جور در نمی آید. ما مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده می شویم. به زندگی در خشکی خودمان را عادت می دهیم، اگر چه دیگر بدنمان با زندگی در آب سازگار نیست، اما ریشه هایمان هنوز در آب است و از آن تغذیه می کند. اگر آب خشک شود ما نیز خشک می شویم. پایمان را که در آب می گذاریم، طاقت سرمای آن را نداریم، آن را پس می کشیم طاقت آفتاب را هم نمی آوریم.یاد خنکی مطبوع آب ذهنمان را مشغول میکند و به این ترتیب نیمی از زندگیمان را در این بازی نیمه کاره و دو طرفه از دست میدهیم."