واقعا ذوق و شوق داشتم!! آره حتما داشتم. واقعا دلم میخواست تجربه کنم ولی انگار خودمو نمیشناختم. خیلی وقتها از دور هم جمع شدن های دوستان و فامیل و مهمونی و پارک و سینما و ...خسته و کلافه میشدم و دلم میخواست تنها باشم ولی انگار واقعا قدرشو نمیدونستم و باید میبودن و من نمیفهمیدم.


دیشب اینجا نبودم توی یه اتاق تو خونه بزرگ و بی در و پیکر و شاید هم رویایی. تا صبح داشتم خواب میدیم. خواب خونمون و دوران کودکی.جمعه بود و بابام صدای "صبح جمعه با شما" را بلند کرده بود که ما از خواب پاشیم. بابام صدا زد "پا نمیشید بچه ها ظهر شد."

از خواب که پاشدم هیچ کس نبود.